محفل ادبی باران




برای دانلود مقالات دکتر شفیعی کدکنی



به ادامه ی مطلب رجوع کنید........


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 22:11 توسط سيدحسين دادخواه| |



خاك دل آن روز ، كه می بیختند
شبنمی از عشق ، بر او ریختند
دل كه بدان رشحه غم اندود شد
بود كبابی ، كه نمك سود شد
دل كه ز عشق آتش سودا در اوست
قطره ی خونی ست ، كه دریا در اوست
نیست دل _ آندل ، كه در او داغ نیست
لاله ی  بی داغ ، درین باغ نیست
آهن و سنگی كه شراری در اوست
بهتر از آندل ، كه نه یاری در اوست

غزالی مشهدی

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 15:9 توسط سيدحسين دادخواه| |

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در بی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

شب مشاهده  چشم آن کمان ابروست! 

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من ازلب تودر راه است.

فاضل نظری

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 15:3 توسط سيدحسين دادخواه| |

با آن که آفریده شده ست آدم از خدا

مولاست بنده ای که ندارد کم از خدا

ای اتفاق ممکن ناممکن ای علی (ع)

ای جوهر تو ، هم ز تو پیدا ، هم از خدا

بین تو و خدا ، الف الفت است و عشق

علم از تو سربلند شد و عالم از خدا

ماهی شدم در آینه ی چشمه ی غدیر

شور تو ریخت در گل من ، یک نم از خدا

در جبر و اختیار ، مرا هست اختیار

خاک از ابوتراب گرفتم ، دم از خدا

من قهر می فروشم و او مهر می خرد

خوفم ز غیر نیست ، که می ترسم از خدا


علیرضا قزوه

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 14:57 توسط سيدحسين دادخواه| |


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 12:7 توسط سيدحسين دادخواه| |

جنگ عقل و عشق

گرچه دیرینه است

اما عادلانه نیست

عقل مایه حیات را با عشق پس زدن

عاقلانه نیست

دشت عقل را

چندین قرن پیش

با گاو آهن کلام و عشق

شخم کرده ایم ، رفته ایم

تا این زمین سترون است

در آن انتظار جوانه نیست

دکتر قربانپور

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 12:6 توسط سيدحسين دادخواه| |

دنباله ی اخبار سه گانی را
                        
                            دراین قسمت ملاحظه بفرمایید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 12:4 توسط سيدحسين دادخواه| |

من به خود هیچ نیستم بی تو         همه هستی تو کیستم بی تو

 

لحظه ها بوی سال می گیرد           گر بخواهم بایستم  بی تو

 

قطره قطره تمام هستی را              در نگاهت گریستم بی تو

 

اضطراب  ندیدنت  دارم               گرچه یکدم نزیستم بی تو

 

آرزویم خزان گرفت آری            هستم آن دم که نیستم بی تو 


دكتر حسين قربانپور
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 21:27 توسط سيدحسين دادخواه| |

(1)

اندكی آرام‌تر! - باران! -

«او» كنارم نيست؛

زير چترم جای «من» خالی‌ست.


(2)

با اين كه به ماندنش در اين دنيا

جز تا سر ظهر، دل نمی‌بندد،

آدم‌برفی هميشه می‌خندد.


(3)

اگر در اين هوای دود و دم

كبوتری كلاغ می‌شود،

زغال روسياه را چه غم...؟


(4)

تا بذر بی‌حاصل نپاشيم،

خوب است «بااحساس» باشيم،

خوب است «احساسی» نباشيم.


(5)

بار دوم شده‌ای حاجی‌تر؛

راستي - حاجی جان! -

از خدايت چه خبر؟
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 21:24 توسط سيدحسين دادخواه| |

 از های و هوی لحظه دیدار خسته ام                   از این همه توهم و پندار خسته ام

 

در ظلمتی نشسته و چشمم به سایه هاست            از ازدحام روز و شب تار خسته ام

 

از کام  روزگار  تراویده  زهر  مرگ          از مهر و کینه از گل و از خار خسته ام

 

از بس نموده بخت به من روی تار خویش              از انتقام و خشم روزگار خسته ام

 

پائیز رخنه کرده دلم می دهد گواه                          از انتظار فصل نوبهار خسته ام

 

تصویر قاب نیز ترک خورده چهره اش                می گوید از نگاه خریدار خسته ام

 

ای کاش انتظار نمی بود در جهان                         از انتظار و  نام انتظار خسته ام


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 21:6 توسط سيدحسين دادخواه| |

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم
چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم؟
این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج
یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم
به هواداریت ای پاک نسیم سحری
شور و آشفتگی گرد بیابان دارم
مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر
موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم

 خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش
که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم
غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم
شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
که من سوخته سامان چه به پایان دارم

دكتر شفيعي كدكني

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:27 توسط سيدحسين دادخواه| |


پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید

من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنيد
نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:19 توسط سيدحسين دادخواه| |

ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لبها ربود؟

مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت
باغ هرگز اینچنین تنها نبود

تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان

صبح می خندد خود آرایی کنید
اشکهای یخ زده آیینه تان

رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد

زندگی در لای رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم می نمود

این زمان حال شما حال من است
ای همه گلهای از سرما کبود!

روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را

این زمان دور از ملامت های ماه
چشم می بندم که جویم خواب را!

روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوشتر از گرمای صد آغوش بود

این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود

روزگاری هستیم را می نواخت
آفتاب عشق شور انگیز من

این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه از آرزو لبریز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشک غم از لب ربود

زندگی در لای رگهایم فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود...!
نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:10 توسط سيدحسين دادخواه| |



من كه تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندي
مشت بر مهره تنهائي من پيچاندي
مهر دستان تو دنبال دعائي مي گشت
بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي
ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي
از همين نغمه تاريك مرا ترساندي
بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي
دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي
جمع كن : رشته ايمان دلم پاره شده ست
من كه تسبيح نبودم ، تو چرا چرخاندي ؟
نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:4 توسط سيدحسين دادخواه| |

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را


خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را


نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را


خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را


کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را


نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را


چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را
نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:1 توسط سيدحسين دادخواه| |

باز در پنجه ی تاریکی شب
سوز این سینه ی من حسرت تست
باز در سجده ی کفر آلودم
یادت ایمان مرا با خود شست
چشمت افسونگر احساس نیاز
رقصت احیاگر بی تابی هاست
هم در این خانه ی پر گشته ز آه
یاد تو علت بی خوابی هاست
باز هم وسوسه ی آغوشت
هست و پی در پی خواهشهایم
و چنین دانه ی انکار از تو
خود جواب من و چالشهایم
ای که احساس مرا می دانی
بگشا چشم خمار آلودت
تا ببینی که چه سوزانم من
از نگاه دل و جان فرسودت
وین همه راز که در شعر من است
همه از باور تو جوشیدست
کاش یکدم به کنارم آیی
ای که عشقت به دلم روییدست ...
نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 17:59 توسط سيدحسين دادخواه| |

بگو در راه عشق ما چه باشد نقطه پایان

نه وصل ما بود ممکن نه دل کندن بود آسان



به امید چه بنشینیم که هر چه پیش رو بینیم

سراب است و میان آن رهی دشوار و بی پایان



فلک بر ما همی تازد جهان با ما نمیسازد

دگر ما بر چه دل بندیم بگو دیگر عزیز جان



مرا دردیست ازعشقت که بر اغیار نشد عنوان

همان بهتر بسوزم زان غمت در خلوت پنهان



بیا تا بشکنیم زنجیر سرد بیکسی ها را

رها گردیم از این دوران سخت غربت هجران



ز یک دست نازنین من صدایی برنمیخیزد
بده دستی به دست من که بگریزیم از این زندان
نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 17:55 توسط سيدحسين دادخواه| |


من آن افتاده در موجم سفر را دوست می دارم

به دریا دل زدم ، اما ، اگر را دوست می دارم



نه دیگر جای من در ساحلی آرام خالی نیست

شدم مجنون بی پروا ، خطر را دوست می دارم



من اینجا دل خوشی دارم چو مردابی نمی پوسم

من این دیوانگی ِ بیشتر را دوست می دارم



نه پروا دارم از اینکه دوباره برنمی گردم

نه می ترسم چرا که درد سر را دوست می دارم



توگفتی بگذرم از تو منم اینگونه رفتم تا . . .

گذر کردم از این دنیا ، گذر را دوست می دارم



توگفتی برحذر باشم از عشقت تا که فرصت هست . . .

من از قلبم حذر کردم ، حذر را دوست می دارم



نه اینجا جای من بودو نه دریا جای آرامش

من این امواج از خود بی خبر را دوست می دارم



شدم از عشق تو یک تک درخت خشک پوسیده

تبر دادی به دستم من تبر را دوست می دارم . . .

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 17:48 توسط سيدحسين دادخواه| |

تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 17:40 توسط سيدحسين دادخواه| |

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
 كه جز ملال نصیبی نمیبرید از من
 زمین سوخته ام نا امید و بی بركت
 كه جز مراتع نفرت نمی چرید از من
 عجب كه راه نفس بسته اید بر من و باز
 در انتظار نفس های دیگرید از من
 خزان به قیمت جان جار می زنید اما
 بهار را به پشیزی نمی خرید از من
 شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
 عجیب نیست كز اینسان مكدرید از من
 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
 به لب مباد كه نامی بیاورید از من
 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
 چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
 چه پیك لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
 شما كه قاصد صد شانه بر سریداز من
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
 شما كه با غم من آشناترید از من

حسين منزوي

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 23:41 توسط سيدحسين دادخواه| |

جديدترين اخبارسه گاني را

دراين قسمت

واين قسمت

مشاهده ودنبال كنيد

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 23:35 توسط سيدحسين دادخواه| |

سه‌گانی قالبی است سه‌مصراعی که وزن مصراعهای آن متساوی(کلاسیک) یا نامتساوی(نیمایی) باشد و کلمات قافیه و احیانا ردیف آن نیز، در مصراعهای اول و سوم یا دوم و سوم بیاید و ضمنا  تا جایی که ممکن است، ضربه‌ی عاطفی آن، در مصراع آخر بخورد.

بااینوصف، بر پایه‌ی تعریف اجمالی بالا، هر «نوخسروانی»، سه‌گانی است، اما هر «سه‌گانی»، نوخسروانی نیست، زیرا نوخسروانی، قالبی است سه‌مصراعی که وزن مصراعهای آن متساوی(کلاسیک) باشد و کلمات قافیه و احیانا ردیف آن هم، در مصراعهای اول و سوم آورده شود.

جا دارد اضافه کنیم که تاکنون نوخسروانی نمونه‌های چندان موفقی جز در پیشنهادهای ششگانه‌ی اخوان ثالث نیافته است.

منبع:http://alirezafouladi.blogfa.com


نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 23:21 توسط سيدحسين دادخواه| |

اما.....

آفرینشی بدیع درحوزه ی

قالب شعري توسط  دكتر عليرضا فولادي

با نام سه گاني

اينجاكليك كنيد

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 23:5 توسط سيدحسين دادخواه| |

بانوی خیمه‌ها غم غربت به بر کشید

یک کوفه درد برسر بار سفر کشید

او زنده مانده بود، ولی رنج کربلا

از کشتگان کرب‌وبلا بیشتر کشید

در عرصه‌ای که مسلخ ماه و ستاره بود

کبریت شامیان شد و تیغ سحر کشید

نقاش عاشقان شد و با رنگواژه‌ها

یک نینوا زمین و زمان شعله‌ور کشید

روشنگرانه چهره‌ی خورشید عشق را

از پشت ابرهای سیاست به در کشید

زینب زنی‌ست مرد، که مردان بی‌افق

تا دوردست او نتوانند پر کشید

دکتر علیرضا فولادی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 15:45 توسط سيدحسين دادخواه| |

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید

محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

دکتر علیرضاقزوه

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 21:1 توسط سيدحسين دادخواه| |

مشتاقمت ای مردی ای بوسه‌ی بی‌خنجر

برخيز كه بشكوفيم از شاخه‌ی يكديگر

دو چشم ببين در من يك دل سپس آنها را

دو پنجره آتش بين يك آينه خاكستر

در آينه پيدا كن خاكستر یک دريا

يا آتش یک توفان از پنجره‌ها بنگر

بنگر سر پرخونی افتاده به هامونی

اين‌ سوش علی‌اكبر آن سوش علی‌اصغر

آن‌گاه در آن ميدان شمشير مهيا كن

تا خصم چه می‌خواهد از آن سر بی‌پيكر




چون شور شهادت نيست در اين سر و در اين دل

با پای بزن بر دل با دست بزن بر سر

آنجا كه شهادت را هر كس نشود لايق

تا پر نكشی از خود هرگز نشوی پرپر

دکترعلیرضافولادی

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 20:56 توسط سيدحسين دادخواه| |

شام يعني انتهاي خستگي
شهر آزار خداي خستگي
شام يعني گوشه ويرانه‌ها
مدفن شمع و گل و پروانه‌ها
شام تسکين دل شيطان بود
زينت سر نيزه‌اش قرآن بود
شام يعني وادي دشنامها
سنگ باران سري از بامها
سنگ در دستان نامردان شام
بوسه مي‌زد بر سر زخم امام
شام تفسير نگاهي مضطراست
شهر داغ لاله‌هاي حيدر است
شام هم مانند کوفه بي‌وفاست
صفحه‌اي از دفتر کرب و بلاست
بي‌وفايي‌ مانده از اين طايفه
شام دارد مردم بي‌عاطفه
شام يعني محملي از داغ و درد
موسم پژمردن گلهاي زرد
پاي محمل رقص و کف آزاد شد
کوچه‌هايش هلهله‌آباد شد
شام شهر بازي چوب و لب است
نيشتر بر زخم بغض زينب است
بر دل زهرائيان آتش زدند
هرکه را مي‌سوخت از آهش زدند
يک زن شامي چو ديد اشک رباب
اشک او را داد با خنده جواب
در ميان ازدحامي از نگاه
مي‌کشيد از دل عقيله آه آه
اشک شد آنجا نقاب روي او
شد پريشان قلب او چون موي او
يک نفر شرمي نکرد از معجرش
ريخت خاکستر يهودي بر سرش


علی ناظمی

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 20:42 توسط سيدحسين دادخواه| |

شبي که ديده خود پر ستاره مي‌کردم
براي غربت دل فکر چاره مي‌کردم
به دانه‌هاي چو تسبيح اشک در دستم
براي آمدنت استخاره مي‌کردم
اگر نشد که دوباره به پاي تو افتم
سلام بر تو ز دارالاماره مي‌کردم
من از محله آهنگران بي‌احساس
گذر نمودم و دل پر شراره مي‌کردم
يکي سفارش تير سه شعبه‌اي مي‌داد
وان يکاد نذر شيرخواره مي‌کردم
غريب‌تر ز دلم روزگار چون مي‌خواست
به کودکان غريبم اشاره مي‌کردم

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 20:32 توسط سيدحسين دادخواه| |

تا قيامت بوی غربت می‌دهند اين كوچه‌ها

غربت او را شهادت می‌دهند اين كوچه‌ها

دم‌به‌دم از ردپايش بوسه‌چينی می‌كنم

چون به هر افتاده حرمت می‌دهند اين كوچه‌ها

از زمين دل می‌كنم در آسمان پر می‌زنم

تا به من يك لحظه فرصت می‌دهند اين كوچه‌ها

ای حضورستان پاكت تا قيامت غرق نور

بی حضورت نيز حاجت می‌دهند اين كوچه‌ها

موج‌درموجند از عطر تو تا صحرای دور

بوی يك دريا اجابت می‌دهند اين كوچه‌ها

دكترعليرضا فولادي

نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 20:16 توسط سيدحسين دادخواه| |

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

فاضل نظري

نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 20:11 توسط سيدحسين دادخواه| |